تنهایی
عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پارو زنان سوي تو فرستادم ... وقتي به ساحل نگاه تو رسيد چشمانت را بستي و قايق غرق شد

از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟...گفتم زندگی...قهر کرد و رفت.ولی اینو ندونست که همه ی زندگی من بود ...




زمانيکه به دنيا آمدم، زير گوشم زمزمه کردند: دوست بدار؛ دوست بدار؛ زيرا دوست داشتن بهترين رسم زندگيست حال که با تمام وجود دوستش دارم مي گويند فراموش کن زيرا پشيمان مي شوی...
--------------
مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند.
دوستي شايد عشق است که ميسازدو ميسوزد و شايد ترانه ايست که هر دم آوايش در دل جاريست ليکن هر جه هست زيباست
من از تو مي مردم اما تو زندگاني من بودي تو با من مي رفتي تو در من مي خواندي وقتي كه من خيابانها را بي هيچ مقصدي مي پيمودم تو با من مي رفتي تو در من مي خواندي تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را به صبح پنجره دعوت مي كردي وقتي كه شب مكرر ميشد وقتي كه شب تمام نيمشد تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را به صبح پنجره دعوت ميكردي تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما تو با چراغهايت مي آمدي وقتي كه بچه ها مي رفتند و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند و من در آينه تنها مي ماندم......!!!
هیچ آرزوی محالی همیشه محال نیست !
آرزو كن بی قفس بی آن كه به فكر وسعت آسمان باشی !
آرزو كن بی آن كه هراس توفان به دل راه دهی !
پروار كن و بگذار آرزوهایت به پرواز حقیقت بپیوندد !
تو خلبان ماهری هستی آرزو كن !!!!!!!!!!!
خودشو تقديم نميکنه

شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجى رود گوشه اى دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویى به صحرا بمیرد
چو روزى ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریاى من بودى آغوش وا کن که می خواهد این قوى زیبا بمیرد
رمقی برای نوشتن ندارم