به نام تنها مکانیک قلبهای تصادفی …
دمش گرم … باران را میگویم ؛ به شانه ام زد و گفت :
“خسته شدی ؟ امروز تو استراحت کن ، من به جات می بارم”

هیچوقت
بیش از حد عاشق نباش …
بیش از حد اعتماد نکن …
و بیش از حد محبت نکن …
چون بیش از حد ، “بیش از حد” به تو آسیب می رساند !!!
.

آدما مثل عکس هستن …
زیادی که بزرگشون کنی ، کیفیتشون میاد پایین !

دیگر به دنبال همراه “اول” نیستم ! این روزها اول راه همه همراهند …
این روزها ، باید به دنبال همراه “آخر” گشت …

غریب تر از زنی که اشک می ریزد ، مردیست که هنوز نمی داند چگونه او را آرام کند !

زن ظریفه نه ضعیفه …
ضعیف اون مردیه که یک ساعت نمیتونه چشم و دلش رو نگه داره …

اگر اولین دکمه پیراهن خود را اشتباه ببندید
همه دکمه ها مطمئنا اشتباه بسته خواهد شد
همیشه در اولین قدم دقیق و منظم باشید
و با خیال آسوده از ادامه کار لذت ببرید . . .

خدایا !
آدم خلق کردی یا تخم مرغ ؟ چرا همه تو زرد از آب در میان ؟

وقتی آدمها فقط هنگام نیاز به یاد شما می افتند ، ناراحت نشوید
به خودتان ببالید که مانند یک شمع در هنگام تاریکی به ذهن آنها خطور میکنید

ایجاد تغییرات بزرگ زندگی تا حدی ترسناک است
اما میدانید حتی ترسناک تر از آن چیست ؟ ، “حسرت” . . .

مردم این شهر چقدر خوبند !
دیدند کفش ندارم ، برایم پاپوش درست کردند …

تا حرف از صداقت شد :
صدا
قط
شد …

همه چیز از یک گریه شروع شد …
نه … این داستان عاشقانه نیست ، شروع زندگی لعنتی ام را می گویم …
.

در قرن ما تعریف عشق گره خوردن “تن ها “ست نه پیوند قلبها !

این امتحان زندگی بزرگترین عیبش اینه که اگر چیزی هم بلد نباشی تا آخر جلسه باید بشینی …

پاک کن برای کسانی است که خطا میکنند
اما بهتر آن است که بگوئیم
پاک کن برای افرادی است که مایل به تصحیح اشتباهات خود هستند . . .

همه آبهای دریاها هم نمیتوانند یک کشتی را غرق کنند
مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند
بنابراین
تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت
مگر اینکه شما اجازه بدهید . . .

هر شاه ، زمانی گریه نوزادی بوده
هر ساختمان بزرگ ، زمانی فقط یک نقشه ساده بوده
مهم نیست که امروز در چه مرحله ای هستید
مهم آینده شماست و چیزی که به آن خواهید رسید . . .

لحظه لحظه از زمان زندگی کم می کنیم ولی پرسشی اینجاست …
آیا زندگی هم میکنیم ؟؟؟
.

از دیگران شکایت نکن ، خودت را تغییر بده
از آنجا که برای محافظت از پای خود
پوشیدن یک دمپایی آسان تر از فرش کردن کل زمین است . . .

خدا می داند ، ولی آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد ، دیگر نه می شود تقلب کرد و نه می شود سر کسی را کلاه گذاشت …
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از جلسه امتحان هم کوچکتر بود …
آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود ، سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد …
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد ، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جز خوبها نوشته باشند …
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح ، آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات یادمان رفته باشد …
خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم و بدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست …

نگردید دنبال حسی در یک آدم خاص
بگردید دنبال آدمی با یک حس خاص

وقتی یه مرد برات گریه میکنه یعنی از همه چیزش برات گذشته …

اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید
آن شخص را احمق فرض نکنید
بلکه بدانید که او خیلی بیشتر از انچه لیاقت داشته اید
به شما اعتماد کرده است . . .

سرچشمه ی خیانت “دروغ” است و سرچشمه ی دروغ “ترس” و سرچشمه ی ترس گذشته ای ست که تو را ساخته است …

بعضیا از آدما مثل دوده میمونن ؛ بی خبر میان تو زندگیت میشینن و روزگارت رو سیاه می کنن …

آدم حق داره گاهی کم بیاره اما حق نداره برای کسی که دوسش داره کم بزاره !

بزرگترین نعمت اینه که اگه کسی پشت سرت حرف زد ، رفیقات با پشت دست بزنن تو دهنش !

زندگی دوست خوبی نیست چون در لحظه مرگ که واقعا بهش نیاز داری تنهات میزاره …

دلت را به هر کسی نسپار ، این روزها بعضی ها از سپرده ات هم بهره میخواهند …

می خواهمت
چرا که
مثل لبخند خورشید
از پس رنگین کمان به دشت خیس
خواستنی هستی
رویانده ای در من
نفس
نفس گیر آمده ای
عاشق ..

گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود …

.
عشق واقعی آن است که ضعفهای کسی را بدانیم و از آنها سو استفاده نکنیم
عیب های کسی را بدانیم و او را همانگونه که هست بپذیریم . . .

هر جا که می بینم نوشته است :
” خواستن توانستن است ”
آتش می گیرم !
یعنی او نخواست که نشد ؟!

آدمها آنقدر زود عوض می شوند …
آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …

حماقت هایی هستند که با یادآوری آنها می خندیم و این حماقتها درد آورترین خاطرات زندگی ما هستند …

به یاد داشته باش درست در لحظه ای که می گویی من تسلیمم ، شخص دیگری که در حال نظاره همان موقعیت است با خود می گوید : چه فرصت بزرگی …

خوشبختی هماهنگی آرزوها با حوادث روزگار است …

زندگی دوست خوبی نیست چون در لحظه مرگ که واقعا بهش نیاز داری تنهات میزاره …

.
بزرگترین نعمت اینه که اگه کسی پشت سرت حرف زد ، رفیقات با پشت دست بزنن تو دهنش !

از دورویی “دوری” کنیم … جای “دوری” نمی رود … !


کمتر آدمی میسازَدِت … خودت باش !
این امتحان زندگی بزرگترین عیبش اینه که اگر چیزی هم بلد نباشی تا آخر جلسه باید بشینی …


خدایا یه ریست بده ؛ ما که هیچ ، زندگی هنگ کرده …

نهنگی برای خودکشی به ساحل زد ؛ کمی آنطرف تر ، انسانی به دریا …

یه دردایی هست که هیچ دکتری راه درمونشونو نمیدونه ؛ داشتن این دردا خیلی درد داره …

همه چیز از یک گریه شروع شد …
نه … این داستان عاشقانه نیست ، شروع زندگی لعنتی ام را می گویم …

باغ بی برگی
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر کجا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی چه می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
مهدی اخوان ثالث
:) شاد باشید :)
رمقی برای نوشتن ندارم