به جز خـــــــــــــــــــدا کسی رو داری بهت بگه : “من باهاتم” ؟؟؟

سخت نگیر
نه زندگی رو
نه یخه ی ما رو
حالام ول کن (یخه رو عرض میکنم) …
ما از شما یه دل دزدیدیم که در اسرع وقت پستون میدیم ، شما از ما یه دلیل
دزدیدین که اگه پسمون ندین نمی دونیم به چه دلیل باس زندگی کنیم !

مهم نیست در چه سنی باشم ، هر زمان چیز جدید یاد میگیرم دلم میخواهد فریاد بزنم : مامان بیا نگاه کن !
.
.
.
بهم گفت کمى از حال و روزت بگو و من سکوت کردم و سکوت کردم و سکوت کردم ، اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم چیزى رو از قلم ننداختم !

اون موقع ها یه عده با چادرای ماماناشون تو کوچه خاله بازی میکردن ، یه عده
دنگی دنگی توپ دولایه میخریدن ، مامان های مهربون با آب سرد کهنه بچه
میشستن ، بوی نون پنیر و نارنگی تو کیفای مدرسه …
همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه بزرگ شدیم !
.
.
مادرها اگه منطق داشتن مادر نمیشدند ، نمیشود با منطق انقدر عاشق بود !

بهترین آدمهای زندگی شما آنهایی هستند که چایتان پیش هم یخ کرده است !
.
.
وقتی کسی در کنارت هست ، خوب نگاهش کن :
به تمام جزئیاتش
به لبخند بین حرف هایش
به سبک ادای کلماتش
به شیوه ی راه رفتنش ، نشستنش
به چشم هاش خیره شو
دستهایش را به حافظه ات بسپار
گاهی آدم ها انقد سریع میروند که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند …

کاش خوشبختی هم مثه مرگ حق بود !
.
.
رمانتیک ترین داستان عاشقانه قصه رومئو ژولیت نیست که با هم مردند بلکه قصه پدربزرگ و مادربزرگیست که به پای هم پیر شدند !
انسان ، حرفیست
زده می شود
خوانده می شود
ترانه می شود ، به یاد می ماند …
گاهی
ناله ایست
تنها
خاک خوب می فهمدش ….
.
.
.
باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین ‘باختن’ و ‘بد’ باختن…
خوش به حال فرهاد که تلخترین خاطره اش شیرین بود !…
.
.
.
کوچه ها را بلد شدم
رنگهای چراغ راهنما
جدول ضرب
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم
آدم ها را بلد نیستم.!
همه چیز خنده دار بود….
داشتن تو…!
بودن من ; ماندن ما….!!
رفتن تو…
این همه آه….
گاهی از این همه خنده گریه ام میگیرد….
.
.
.
کاش می شد زندگی را هم عوض کرد٬ مثل «چایی» وقتی که سرد می شود…
ما فکـر میکنیـم بدتـرین درد ؛
از دسـت دادن ِ کسـیه که دوستـش داریم !
امـا …. حقیقـت اینه که :
از دست دادن ِ خــودمـون ،
و از یــاد بردن ِ اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم ….
گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـره … !!
.
.
.
گاهی اوقات بی قانونی ؛
عجیب بیداد می کند در عاشقی ….
یکی دور می زند …
اما …. دیگری جریمه میشود
و تاوان میپردازد …
بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطههامون میکنیم این است که:
نیمه میشنویم ؛
یک چهارم میفهمیم ،
هیچی فکر نمیکنیم !
و دوبرابر واکنش نشون می دهیم . . .
.
.
.
وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند
وقتی بودن ها طعم نیاز دارند
وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود
وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود
وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد
وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود
دیگر نمی خواهمت
نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . .
کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند
و زنان شوکت زن بودنشان را؛
کاش مردان همیشه مرد باشند
و زنان همیشه زن!
آنگاه هر روز نه روز “زن”،
نه روز “مرد” بلکه روز “انسان” است…
.
.
.
آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !
وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …
وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …
وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …
وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …
و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش …
شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!
این روزها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند !
حیف از عشق که زیر دست و پاست …
.
.
.
گــــفته باشــــم !.!.!
مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛
تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !
سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
.
.
گارسون آمد …
پرسیدم : تلخ ترین قهوه ای که دارید چیست ؟ آهی کشید و جواب داد : زندگی …
پرسیدم : با چه شیرین میشود ؟ جوابی نداد … خواستم دوباره بپرسم که سرانجام
با یک پوزخند جواب داد : شیرین شدنی نیست تا وقتی که ما انسان ها
گناهکاریم !
سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت :
عزیزم ! یک بهار ، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان را دیدی ! از این پس همه چیز تکراریست …
.
.
.
بزرگترین درد دنیا اینه که ببینی اونی که تا دیروز درداتو میکشیده داره درد میکشه !
اون یه نفر مادره …
ما همه با زندگی معامله می کنیم …!
با خودمان هم معامله میکنیم و با کسانی که دوستشان داریم هم …!
اگر نبخشی ، نمی بخشم
خیانت کنی ، خیانت میکنم
بدی کنی ، بدی میکنم
دروغ بگویی ، دروغ می گویم
و همیشه کوچک می مانیم ؛
بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی تر …!
این را بدانیم که با خوب ، خوب بودن هنر نیست !
.
.
پیامی دیگر آوردم…
به مردان اینجا نگاه مکن…
اسمشان مرد است ؛ من اگر خوردم زمین به نامردی همین مردان بود…
زمین مرد بود که مرا بلند کرد …
خودت را زمین بزن ؛ اما دست مردان اینجا را نگیر …
غریبه ها که هیچ . . .
دوستان هم گاهی به اندازه ی دو سه خط بیشتر ، حوصله ات را ندارند . . .
.
.
.
از درد های کوچک است که آدم می نالد !
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی . . .
همه به عیادتم آمدند . . .
یکی برایم یه دسته گل زیبا آورد ، یکی کتاب شعر مورد علاقه ام . . .
یکی بسته شکلات محبوبم . . .
اما من هنوز در فکر اویم که اگر می آمد با دستان خالی اش معجزه میکرد . . .
.
.
.
اگر میخواهی به من تکیه کنی ، تکیه کن فقط بدان که من دیواری ترک خورده هستم تحمل تکیه دارم اما ضربه را نه . . .
همه ى کسانى که الان بر عشق لعنت مى فرستند ، روزگارى عاشق ترین انسان این شهر بوده اند . . . !
اشکال از عشق نیست از ماست . . .
.
.
.
گاهی میرسه که دیگه از خدا نه پول میخوای نه خونه میخوای و نه . . . !
یه موقع هایی هست فقط یه دل خوش میخوای !
فقط یه دل خوش . . .
آدم ها لالت می کنند . . .
بعد هی می پرسند : چرا حرف نمی زنی ؟!
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست . . .
.
.
.
چه فرقی می کند در سیرک یا در خانه ؟!
خنده ات که تلخ باشد ، دلت کــه خون باشد ، تو هم دلقکی . . !
حکایت ما آدم ها
حکایت کفشاییه که
اگه جفت نباشند
هر کدومشون
هر چقدر شیک باشند
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه
لنگه به لنگه اند
کاش
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید
جفت هر کس رو باهاش می آفرید
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند...
در فنجان خالی میشوم
شبیه عابران خسته
مرا قورت میدهی و من
راه قلبت را پیش میگیرم
در قهوه ای که
به رگهایت جاری است!
.
.
.
.آدمها آنقدر زود عوض می شوند …
آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …
کوچه ها را بلد شدم
رنگهای چراغ راهنما
جدول ضرب
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم
آدم ها را بلد نیستم.!
.
.
.
کاش
شبی، روزی، جایی بر لبان تو تکرار می شد
نامم. !
وقتی از درد به خود می پیچیدم.
همسایه ها گفتند: چقدر قشنگ قر می دهی…
و سالهاست من هنــــوز
رقاص پردرد خیابانهایم
.
.
.
دوست داشتن کسی که شما رو دوست نداره
مثل بغل کردن کاکتوس می مونه
هرچی محکم تر بغل کنی بیشتر آسیب میبینی
گاهی تو
گاهی یاد تو
گاهی هم غم تو
آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !
.
.
.
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند
داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند
زمینت می زنند
خدایــــــــا
چرا تا زنده ایم
روانمان را شــــــاد نمی کنی ؟ !
همیکنه مردیم
شادروانمان می کنی ؟ !
.
.
.
دیدی آخر من را لمس کردی ؟
ولی حیف که سنگ قبر من احساس ندارد !
از تمام دلتنگی ها ، از اشک ها و شکایت ها که بگذریم باید اعتراف کنم مادرم که میخندد خوشبختم !
.
.
.
همه ی موجودات زنده بعد از مرگشون فاسد میشن و خیلی از آدما قبل از مرگشون …
هیچ جای دنیا امنیت دستهای پدر و مادر رو نداره !
.
.
.
کاش هیچوقت آرزو نمی کردم که کفش های مادرم اندازه ام شود !
مادرم …
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار تا چشمانم بهشت را نظاره کنند …
.
.
.
و روزگار چه بیرحمانه بی رضایتِ ما میگذرد و تنها این گَردِ پیری ست ، تاوان این گذران اجباری …
قند خون مادر بالاست ولی دلش اما همیشه شور می زند برای ما …
اشکهای مادر مروارید شده است در صدف چشمانش ، دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید !
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش …
.
.
تنها کسی که تنهات نمیزاره خودتی ؛ با خودت دشمنی نکن لطفا …
لحظه ی سختی بود ، تمام باورهام فروریخت !
.
.
.
حالم خوبه مثل پدر بزرگ که می گفت حالم خوبه اما مُـــــــرد !
خدایا تا خرخره پر از زندگی ام ! به خدا دیگه میل ندارم ، سیرم !
.
.
.
خدایا تا خرخره پر از زندگی ام ! به خدا دیگه میل ندارم ، سیرم !
شنیده بودم "پا" ، "قلب دوم" است اما باور نداشتم تا آن زمان كه فهمیدم وقتی دل ماندن ندارم ، پای ایستادن هم نیست ...
.
.
.
گاهی باید رفت و خیلی چیزهای بردنی را با خود برد مثل یاد مثل غرور و آنچه ماندنی است را جا گذاشت مثل خاطره مثل لبخند !
به همه چیز فکر کرده ام ...
بیشتر به تو و می دانم که خوابی و قبل از بسته شدن چشم هایت به همه چیز فکر کرده ای "جــــز مــــن"
...او رفت و بزرگترین یادگارش زخم های قلب من شد …

بعضی ها می روند تا فرار کرده باشند …
بعضی ها فرار می کنند تا نرفته باشند …
بگذریم ، هنوز به این دوگانگی رفتن و فرار کردن دچارم …
ساده تر بگویم … نیستی !

چه رنجی می کشد وقتی هوا ابریست ...
.
.
.
یادت را از من نگیر ، بگذار من هم مثل سهراب بگویم : دلخوشی ها کم نیست !

...
چه درد بدی ست بزرگ شدن دردهایت قبل از خودت !

اینجا فقط تو را از نوشته هایت ” می بینند “…
درست دیده ای ، فقط “خوانده” میشوی بی آنکه بشناسند تو را …
.
.
.
تو مقصری اگر من دیگر ” من سابق ” نیستم !
من را به من نبودن محکوم نکن !
من همانم که درگیر عشقش بودی !
یادت نمی آید ؟!
من همانم !
حتی اگر این روز ها هر دویمان بوی بی تفاوتی بدهیم !

چه در کار ، چه در عشق ، هرگز نگویید ” هنوز وقت است ” یا ” شاید دفعه ی بعد ” !
زیرا مفهومی وجود دارد به نام ” دیر شدن ” !
.
.
.
پرنده ای نفرین شده ایم
که سهممان از پریدن
تنها در بازی کلاغ پر است…

از آن جمــــــــــــــــله هایی ام
که انتهایش سه نقطه می خواهد …
حال هر طور می خواهی
تفسیـــــرم کــــــــــــــن !
.
.
خدایا . . .
سیب که شیرین است
سهل!
تو بگو، زهر!
هرچه که باشد . . .
بیار،با تمامـ وجود ﻣﮯ بلعمـ . . .
تو فقط مرا از این دنیا بنداز بیرون . . .!

در این هیاهوی خلق
که پُتک بر آرامش ات میزند
دلم پیاده رویی میخواهد , بارانی!
دست خودم را بگیرم
برویم صحبت کنان
تا انتهای گریستنِ آخرین ابرِ زندگی!
نفرین به اجتماع
که نمی گذارد صدا به صدا برسد!
.
.
.
آدم های تنها عاشق می شوند
آدم های عاشق ، تنها
مرگ اگر نبود ،
تا ابد دور خودمان می چرخیدیم …

تنهــایـم …
اما دلتنگ آغــوشی نیستــم…
خستــه ام …
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم…
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز…
ولــی رازی نـدارم…
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را “خیلــی” دوست ندارم…
فقط خیلـی هـا را دوست دارم …
.
.
.
با میکاپ
کوسه ها، پری دریایی می شوند . . .
آهای تو که پشت پنجره قلبم آواز می خوانی،
دندان هایت را نشان بده . . .

زنـــدگـــی چه با خلاف، چه بی خلاف، چه برخلاف،
گذشت …
من فقط گذشتنش رو نفهمیدم …
ولـــــی بقیه رو خوب فهمیدم …
.
.
.
روزگاریســت که آدمـ ها فقط سقف مشــترک دارند ، نه زندگی مشــترک

گاهی دلم برای چوپان دروغگو می سوزه..
بیچاره ۲بار بیشتر دروغ نگفت
اما.. انگشت نما شد..
ولی ما آدم ها چی؟
چرا ما ها با این که هر روز به بهانه های مختلف دروغ های رنگ و وارنگ می گیم
انگشت نما نمی شیم..! و ما رو به عنوان صادق ترین آدم ها قبول می کنند!
صادق ترین هایی که به خودمون هم دروغ می گیم.
.
.
.
نوشته های من را می خوانند و می گویند زیباست!!!
اما نمیدانند برای همین چند خط نوشته چه خون دل هایی که نخوردم!!
چه دلتنگی هایی که نداشتم!!
چه فکرهایی که نداشتم!!
و چه دردهایی که نکشیدم….
برای نوشتن همین چند خط….!!!
مجید
www.bahare-barani.blogfa.com
شاد باشید
































رمقی برای نوشتن ندارم