«دنیای تاریک من»
چشمانم را میبندم تا خوبیهای تو را بشمارم؛پلک میزنم؛یک،تمام شد!!
چه حجم عظیمی دارد این «یک»
یکی برای اندک حضورت و دیگر هیچ…
چشم باز میکنم و در این دنیای وحشت ناک غرق میشوم
میگفتی:(خیلی بدبینی)
خوشبین میشوم!
چشمانم را میبندم تا خوبی هایی که به اشتباه فکر میکردم داری رابشمارم،
ناخوآگاه لبخند تلخی بر لبانم مینشیند؛زمزمه میکنم :
۱،۲،۳،….،۹۹،…
من با تک تک این ها دنیایی داشته ام….
ادامه میدهم؛۱۰۰،…شاید تا بی نهایت! اما چه بی نهایت کوچکی؛چقدر خالی…!
پلکم سنگینی میکند،به خواب میروم…بیدار که میشوم اما؛دنیا همان دنیای تاریک است…
میدانستم خوشبینی من قدرت روشن کردن چراغ های سوخته ی دنیایم را ندارد…
دنیا همان دنیای تاریک!
هنوز هم رو به روی خانه ی ما یک جاده است و ماشین هایی که آدمک ها بر آن سوار شده اند
هر روز این جاده را مببینم و هرروز بیشتر متعجب میشوم
آخر این آدمک ها،از ناکجا می آیند و مقصدشان هیچ کجاست!
اما خیلی عجله دارند و تند میروند…عجیب شبیه انسانند و عجیب تر اینکه برای رسیدن به هیچ کجا از هم سبقت هم میگیرند…
وهنوز همان دنیای تاریک!
خسته ام!خیلی!
دلم خواب میخواهد، یک خواب عمیق و طولانی!!
آنقدر عمیق که حتی’ فریاد افکارم بیدارم نکند.
آنقدر طولانی که خستگی زندگی از تنم درآید،
آنقدر طولانی که وقتی بیدارشدم؛این سقف از بالای سرم فرار کرده باشد؛کوه ها کوتاه آمده باشند و قامت خم کنند تا خورشیدرخ نماید.
در جریان که هستی!؟خورشید عادت به حرکت ندارد؛کوه ها باید کنار روند تا دنیا روشن شود…
به خواب میروم؛سقفی نیست ، باران می بارد،با نوازش اشک آسمان بیدار میشوم…خورشید رخ نمایی می کند.
خدای من فکر اینجایش را نکرده بودم،چطور یادم رفت؟!من عادت به نور نداشتم.
چشم باز میکنم و این نور عظیم چشمانم را میگیرد.دیگر نمی بینم
خورشید آرزوهایم چشمانم را گرفت!
من اما ناراحت نیستم؛یک لحظه نورش را دیده ام…
دنیا قشنگ شده و من نمیتوانم ببینم؛
صدای آب می آید؛گنجشک میگوید:( اینجا یک رود است)
درست همان جا که قبلا جاده بود
میگوید:( این رود پر از قایق های دو نفره است؛
که رویشان نوشته شده: « ورود آدمک ممنوع! »
من و تنهاییم؛ نه…
من و خودم ؛سوار یکی از آنها میشویم؛ ما به سمت آن شهر پشت دریاها میرویم…!
خوشبختی هست،آن را حس میکنم،اما نمیبینمش!
اصلا خوشبختی که دیدنی نیست ؛ همین که کوه ها کنار رفته اند ،برایم کافیست…
اینجا ؛
بوی زندگی پیچیده است…



اثری از
شیما سیف


«تابوت»
این صدای گوشخراش دردهایم ؛‌پژواک آوایی ست که سروده نشد
لااقل توسط من که سروده نشد ؛ و حالا دارد گوش مرا کر میکند
و من چه تلخ به حضورش عادت کرده ام.
چه بسا صداهای گوشخراشی،که به آن عادت کرده ای و از نبودش رنج میبری…
رنج ناخودآگاه….
حضورش؛یک آرامش تهی است
ونبودش؛یک خلاء آرام
گمان میکنی نباشد بهتر است ، فکر میکنی تنها وصله ی ناجور زندگیت همین صداست
وقتی حذف میشود ؛ تازه میفهمی وابستگی یعنی چه؟!!
میفهمی خوب و بد سرش نمیشود….
میدانی!!؟؟؟؟
خیلی بد است، وقت صرف کنی برای حل مسئله ی آزاردهنده ی زندگیت؛ و وقتی حل شد
بفهمی اشکال کار از جای دیگر است
حالا دوباره باید بگردی و عامل جدیدی بیدا کنی و همه ی آشفتگی هایت را گردنش بیاندازی
میفهمی آنکه حذفش کرده ای ؛ عامل مزاحم نبوده ؛ و روز از نو روزی از نو…..
حالا بقدر کافی از صدا دور شده ای
به خیال خودت همه چیز درست میشود
زمزمه میکنی: « همه چی آرومه؛من چقد خوشبختم »
برای روزهای نبودش باشوق برنامه ریزی میکنی
خسته از فرار از آن صدا ؛ لحظه ای می نشینی خستگی در کنی،
صدای افکارت که قطع میشود ، جای خالی صدا را حس میکنی ..
تازه میفهمی چقدر دلتنگش هستی….
ولی حالا
فقط ؛ تو هستی و
پل های پشت سرت که برای ساختن خانه ی رویاهایت خرابشان کردی
و دلی که بیقراری میکند
و افکاری که از رو نمیروند : «راستی چوب ها برای ساختن خانه ی خوشبختی ات کافیست؟؟؟»
دلم یکهو هوای مکعب مستطیل میکند…
جواب میدهم : « کافیست ؛به گمانم برای تابوت آرزوهایم کافیست….»



اثری از
شیما سیف





{ گاه چه بیهوده است اثبات دوست داشتنمان ، چرا که دوست تر دارندمان وقتی که دوستشان نداریم}
این حرف رو قبول ندارم ؛ بله شاید خیلی ها دوست تر داشته باشندمان ، وقتی دوستشان نداریم….
اما دوست داشتنی هم که از بی محلی بیاید ، به چه دردی میخورد آخر ؟؟!!
سگی هم که بی محل ات کند ، حریص میشوی و به دنبالش میروی!
کسی که بی محلش کردی و دیدی به رویت نگاهی غریب دارد،به درد نمیخورد ؛ جور تو کسی است که ،درعشقت غرقش کنی ، خواستن را فریاد بزنی و…
او هم شادمانه برای تنهاییت شعری بسراید…
به خدا تنها بمانی و عشقت را فریاد بزنی بهتر است از اینکه بی محلش کنی،و او به سمتت بیاید…
کسی که با بی محلی بیاید ، همین که بفهمد چه خبر است ، همین که از دل بیقرارت باخبر شود ؛ میرود خب !!!
میرود و میخندد ، وتازه کُلی با خودهم میگوید : خواست زرنگی کند…!
نه عزیزم ؛ این بی محلی ،
این به قول معروف ؛ دوری وجذب ؛
مسلک شرافتمندانه ای نیست..
باد آورده است و به باد میرود ، پشیزی هم نمی ارزد …
باش و فریاد بزن خواستنش را….
اگر ماند،چه بهتر!
بهشتی می شود ؛ پیش از موعد…
اگر هم نه ؛ که حداقل باخودت صادق بوده ای ،در قبال دلت مسئول نیستی… مگر غیر از این است؟؟
این روزها هر غلطی که میکنیم ، بهایش فقط ؛ تنهایی است ؛آدمها حوصله ی دعوا هم ندارند ، میروند
وفقط تو می مانی و ردپایی که میشود مقدس ترین جای زندگیت ، اصلاًمیشود خودِ خودِ زندگیت…!!
و ما هم که خودت میدانی ؛ عجیب خطاکاریم و روز به روز تنهاتر از قبل…
و کار ما هم نشستن و گریستن و تماشای ردپای عزیزان…


اثری از
شیما سیف



تمامی این نوشته ها متعلق به "شیما سیف" می باشد




مجید

www.bahare-barani.bogfa.com